تبليغاتX
چرت وپرت های ذهن من
سلام دوستای خوب هما چند وقتیه هما کمرنگ شده ...(امیدوارم خیلی زود پرنگ بشه و برگرده.. برم پیشش قول میدم رنگامو ببرم براش..)

به جاش یه پست گذاشتم که عزیزانی که قدم رنجه می کنن دست خالی برنگردن...بر خلاف هما من نمی تونم خوب بنویسم ولی یه چیزایی نوشتم .......

 

 

جاتون خالی نباشه دیروزبه دلیل فارغ شدن از درسها گفتیم یکم هم به معنویات برسیم با پسر مشت ممدلی که شبه مینی بوس باباش نه بوق داشت و نه صندلی اما حالا به یمن مهروزی دوست گرامش هم بوق داره هم صندلی و هم یه سیستم که صدای دهل را تا پایین شهر پخش می کنه(جلل خالق عجب موسیقیای توپیم داشت) رهسپار یکی از همین امام زاده های اطراف و اکناف شدیم توی راه هم مستفیظ(ببخشید صواتم نم کشیده) شدیم از سخنان مملو از عدالتخواهی آقازاده مذکور که بابای خودش هم بدور از شعار عدالت ماشینش مجهز شده به ادوات...خوب سرتان را بردرد نیاورم از پله های امام زاده بالا می رفتیم و  دیوارارو نگاه می کردیم یکی نمره ۲۰ می خواست؛یکی دیگر بختش بسته بود دنبال شوهر میگشت؛آن یکی بیکار بود یه کاری می خواست پردرآمد اونیکی هم آبنباتش رو گم کرده بود از امام زاده خواسته بود که بله یکی خوش مزه ترشو بهش برسونه(احتمالا امام زاده شغلش بقالی نبوده)واین یکیو ببین آخی...دوست پسرشو با یکی دیگه دیده بود چه اشکی می ریخت و به امامزاده می گفت پسررو بکشه!!!!!!(مطمئنا امامزاده قاتلم نیست!!!) (احتمالا اگه هما جونم بود در مورد عزیز دل حرفی داشت )هی نگاه کردیم  اما خبری از خدا نبود!!! خدا گم شده بود دلم واسه خدا سوخت!!! واسه اون امام زاده هم سوخت که بجای خدا باید این همه حاجت رو روا می کرد...رفتیم دورکعت نماز بخونیم چشم ام به یه دفتر خیلی بزرگ افتاد که رویش نوشته بود:دفتر ثبت حاجات و خاطرات وقف امام زاده(...) خیلی متعجبانه سمت دفتر رفتم(اینجوریشو ندیده بودم خداییش کم اوردم) دفتر را باز کردم ودوباره همان حاجت ها از وام خودرو گرفته تا وام ازدواج و...تارسیدم به یه نوشته ای که یه بنده خدا قبل من مشغول نوشتن بود.نوشته بود: بسم الله الرحمن الرجیم... اول فکر کردم اشتباهی نقطه افتاده ازش پرسیدم که این نقطه رو اشتباه گذاشتید. گفت نه خدا هم رحیمه هم رجیمه مگه ما نمی گیم عوذبلله من الشر شیطان رجیم... اینجاش دیگه مغزم داشت سوت می کشید .یه لحظه هنگ کردم.. مثل زود پز دیر پز و همون جا یه طرح گفتمان دینی راه انداختیم که بابا راه اینوریه اون وری نیست...توی این دفتر نه خبری بود از خدا ونه به نام خدا بعضی ها هم با نام به نام امام زاده(...) شروع کرده بودند این یکی هم که اومده بود از خدا تعریف کنه زده.... بماند (بی خیال به قول هما این جا صورتیه) اما هرچی فکر می کنم می بینم اون بت پرسته بت رو می پرستیده اما این انسان مسلمان زاده شیعه ناخواسته داره شرک می کنه اون هم با جواز توسل به اولیا و خوبان... دلم آتیش می گیره واسه خدا که چرا ما(البته ببخشید جمع بستم شاید بعضی ها بفهمند شرمنده!!!) هیچی نمی فهیم(((خودمونیما این پست خیلی مذهبی بود)))

 

زینب بانو

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت توسط هما
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

roozmaregi

هما

roozmaregi

http://roozmaregi.blogfa.com

چرت وپرت های ذهن من

چرت وپرت های ذهن من - دختر خاله هما و امامزاده

چرت وپرت های ذهن من

و اکنون این منم هما,در ابتدای مسیر؛
بی من دنیا قدری از خنده و شادی کم داشت؛
بی من دنیا قدری از تعقل کم داشت؛
بی من دنیا قدری از انسانیت کم داشت؛
بی من کاينات ٬ کاينات نبود



برداشتی آزاد از روزمرگی های هما

چرت وپرت های ذهن من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog