بیچاره بابام به خاطر این حقیر مجبور شد که بیاد , شب هم که فقط اس ام اس های تکراری می خوند و بیخودی می خندید که منم بخندم ؛ بیچاره دلم براش ســـــــــــوخت ...آخر سر هم که مراسم زر زر شروع شد و مگه بند میومد...اونم با چی ؟؟!!! با شعر مولانا !!! فکر کن آخه شعر مولانا گریه داره؟؟؟ بخدا هیچ بهونه ای دم دست تر از این نداشتم ....با این بغض مضخرف که تو گلوم مونده چیکار کنم ؟ یکی نیست بگه دختر خجالت بکش, به شناسنامه ات یه نگاهی بنداز ! هنوز مامانی هستــــــــــــــی؟؟؟!!!!!!
پ.ن: اینو نوشتم که بگم هنوز صاب وبلاگ خودمم
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت توسط هما

