تبليغاتX
چرت وپرت های ذهن من

با صدای زر زرهای هما .....آره مامان اومده با نخود و کشمش, اما یادش رفته لیست سوغاتی منو با خودش بیاره!!! اصفهانیه دیگه...... چه میشه کرد,اما برام یه دونه انگشتر خوشکل(لطفا با لحن یه دختر بچه ی لوس از نوع ندید بدید بخونید) آورده که می خوام کلی باهاش پیش دوست جونام پز در کنم - اینجا از اون آیکون ها  که خیلی ذوق میکنه و بعدش غش می کنه نداره !!!- نمی دونم چرا این شکلیم , با کوچکترین هدیه ها اینقدر ذوق می کنم که طرف فکر میکنه یک عدد ندید بدید تمام عیارم !!! نمی دونم والاااا شایدم باشم ...  آها یه دونه عروسک هم برام آورده , اما ......پسره!!!حالا چطوری بهش بگم رکسانا ؟؟!!!  چی صداش کنم ؟؟؟؟

و اما حرف آخر: امروز روز خداحافظیه , به علت نزدیک شدن به امتحانها در این وبلاگ واسه یه مدت تخته میشه. میخوام اسم تک تکتون رو بگم تا بدونید  که همیشه تو خاطرم می مونید : زینب بانو و امید , مرجانه و علی , مریم, نسیم , صبا , نازنین,آدم عاقل, ردنک, آقا محمودو ..........اردی عزیزم ( براتون کلی چیز نوشتم اما پاکش کردم ,بعضی حرف نگفته بمونه بهتره......وای خیلی غمگین شد ,ببخشید.

پ.ن:حالم اساسی بد بید , اگه وقت کردین و یادتون بود که همایی هم وجود داره برام دعا کنید .....ممنونم

 

 

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت توسط هما
آره من مامانمو می خوام ! فکر نمی کردم اینقدر لوس باشم که با یه شب دوری از والده محترمه ی مکرمه اینچنین به حال زار بیفتم !!! دیروز که تنهای تنها بودم و حســــــــابی  حوصله ام سر رفته بودم . حس درس خوندن هم که اصلا نگوووووووووووو

بیچاره بابام به خاطر این حقیر مجبور شد که بیاد , شب هم که فقط  اس ام اس  های تکراری  می خوند و بیخودی می خندید که منم  بخندم ؛ بیچاره دلم براش ســـــــــــوخت ...آخر سر هم  که مراسم زر زر شروع  شد و مگه بند میومد...اونم با چی ؟؟!!! با شعر مولانا !!! فکر کن آخه شعر مولانا گریه داره؟؟؟ بخدا هیچ بهونه ای دم دست تر از این نداشتم ....با این بغض مضخرف که تو گلوم مونده چیکار کنم ؟ یکی نیست بگه دختر خجالت بکش, به شناسنامه ات یه نگاهی بنداز ! هنوز مامانی هستــــــــــــــی؟؟؟!!!!!!

پ.ن: اینو نوشتم که بگم هنوز صاب وبلاگ خودمم

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت توسط هما
تو این هفته کلی اتفاق افتاد اما نتونستم چیزی بنویسم به دو علت:1 دو تا امتحان نکبت داشتم؛ جبر خطی و گسسته که هر دوتاش رو شدیدا گند زدم,حیف که نمی شد جیم فنگ شد و 2 حال روحیم افتضاح بید

1 صبح با یک قیافه ی فلک زده و درب و داغون رفتم دانشگاه؛ خواب آلود بودم اما تا چشم خورد به پلاکارد ثبت نام ازدواج دانشجویی از خنده ترکیدم, وای باورم نمی شد, نوشته بود " تا فلان تاریخ برای ثبت نام مراجعه کنید "(تازه زمانش تمدید هم شده بود!!!) اگه بگم کیو دیدم که لبخند زنان و فرم بدست میو مد طرفم باورتون نمیشه.......آره خود خودشه"منه" این یکیو دیگه اصلا باورم نمی شد!!! تازه خانووم برگشته به من میگه هما تو هم برو فرم بگیر, خوبه دستت راه می افته!!! داشتم از خنده غش و ضعف می رفتم, بهش گفتم بابا  بی خیال تو که هیچ مذکری رو پیدا نکردی!!! میگه مهم پنجاه درصد قضیه ست که منم , نصف برگه که مربوط به من هست رو پر میکنم و به اولین مذکری که اومد تو کلاس میگم کاملش کنه,تازه از خداشونم باشه !!!!! وااااااا.....(آرزو بر جوانان عیب نیست!)

2 استاد جان بالاخره لو داد که علت اصلی دیر اومدناش چیه ........برنامه ی 90 !!! من نمی دونم کی این موجودات مذکر می خوان دست از این برنامه 90 و فوتبال و فردوسی پور بردارن ؟؟؟؟ به تمامی خانومهایی که اینجا رفت و آمد میکنن پیشنهاد میکنم در شرایط ضمن عقد ,همسرتون رو از دیدن این برنامه منع کنید !!!

3 بابت تمام پیشنهادهاتون در مورد شیرین عسل جان ممنونم,خصوصا با طرح سوسکه خیلی حال کردم , اما هر چی دنبال سوسک گشتم پیداش نشد که نشد! به هر کی میگفتم سوسک دارین یه سکته خفیف میزدن که واااااااای هما تو باز زده به سرت, سوسک برا چیته ؟؟؟حالا اگه من می گفتم خونمون سوسک داره شروع می کردن بگن وای هما , آره خونه ی ما هم همینطور از اون نوعش که فلان و بهمان با تمام جزئیات نژاد و اصلت سوسکه !!! اما حالا باید منت سوسکهاشون رو هم بکشیم والااااااااا....

4 سر کلاس خیلی دپرس بودم و ساکت؛ همه فهمیده بودن. چشم ندارن که ببینن دارم دختر خوبی میشم !!! اما خداییش شیطونه قلقلکم می داد که برم یه بلایی سر این شیرین عسل بیارم که خدا را شکر نیازی نشد که من حالشو بگیرم! خودش یه خرابکاری عظما راه انداخت(هلو هلو برو تو گلو ) وقتی اوستا داشت میگفت که چقدر امتحان رو گند زدین , خانوووووووم برای خود شیرینی نطق فرمودند که استـــــــــــــــــــاد (با لحن یه دختر لوس بخونید لطفا) استـــــــــــــــــــــــــاد در حق ما که ردیف جلو بودیم اجحاف شده, بقیه تقلب کردن!!! (فکر کنم تازه این کلمه رو یاد گرفته بود می خواست یه جایی بکار ببره !!!)اوستا هم خیلی محترمانه بهش توپید و دهنش رو بست اساسی, بهش گفت: اجحاف؟؟؟جدی؟؟؟ شما که دانشجوی ریاضی هستین و می نویسن 1=5-2 دیگه جایی برای اجحاف و و این خزعبلات نمی مونه , شما بهتری یه فکری برای آخر ترمت بکنی (آخییییییییییی دلم خنک شد ....نه,نه ..یخ زد,اما الان شدیدا وجدان درد دارم و میخوام این دفعه بهش بگم حلالم کنه!!!)

5 بعد از کلاس اینقدر دلم هوای بارون کرده بود و باروون می خوااااااااااااست , اما از شانس مضخرف این حقیر هوا آفتابی بود :( بدستور اینجانب تو راه برگشت با منه بلند بلند "باز باران با ترانه " رو خوندیم (ندید بدید بارونم دیگــــــــه) منم زده بود به سرم یه لنگه پا رو جدول بولوار راه میرفتم , آخ که چه کیفی داااااااااشت , اینقدر الکی حالم خوب شد که نگووووو

پ.ن1:بغض,گریه,زاری, التماس,لوسی, دعوا........نه هیچ کدوم جواب نداد.هر چی گفتم منم با خودتون ببرین , میگن نه تو  درس داری!!! مرده شور این درس رو ببرن که دیگه داره حالمو بهم میزنه, همش درس و درس و درس !!! امروز دلقک جان به همراه مادر جان شکوه یا همون مامی رفتن مشهد....حالا من تنهـــــــــــام !!!!

پ.ن2: دیشب زینب بانو گفت یه پست جدید بزار خسته شدیم , از منم بنویس ...باشه می نویسم :زینب بانو , زینب بانو ,زینب بانو ,..... 

پ.ن۳:برای یکی از بهترین دوستام  دعا کنید ,کسی که این روزها حال و هوای خوبی نداره اما میدونم که به زودی خوب میشه

پ.ن۴:سر قفلی این وبلاگ واگذار می شود.

                            فکر کنم دوباره لوسی خونم اومده پائین! کجایی رفیق شفیق من؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت توسط هما

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود

یه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار خیلی خوشگل بود .سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد.

بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون)

sinderela 

خلاصه الهی بمیرم برای ای دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : توغلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالیکه اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ...... مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت.

همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند

زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلوییچنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد........

سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ......سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب میخواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم.

فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزیشده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی(البته آقایون باید منو ببخشن حقیقت تلخه)

سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟....... سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!! شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند .

صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (بی چاره صغرا خانم از بی شوهری) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد . سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه

خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند

گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی

زندگی کردند

برگرفته از فیلم سیندرلا با سانسور

نویسنده:(دختر خاله هما جون) 

sinderela 

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت توسط هما
 

یادم رفته بود بگم زیاد دلتون خوش نباشه که صدای منو بشنوین , تو تست گویندگی رد شدم !!! حالا حدس بزنید چرا؟؟؟ اصلا نمی تونید فکرشو بکنید چرا ردم کردن.... به خاطر شغل بابام !!!

اولین سوال تست گویندگی رو حال کنید که چی بود....بابات چیکاره هست؟؟؟ منم بی رو دروایسی گفتم مگه اوومدی خواستگاریــــــــی ؟؟؟ (مردک ابله) وقتی گفتم بابام چیکارست یه اخمی کرد کــــــــــــــه...!!!!!.نمیدونم شغل بابام چه ربطی به صدای من داره؟؟؟ نکته ی جالب اینجاست که بعدش یه نفر بهم گفت اگه بابات ... بود کارت ردیف می شد واااااااااااااااا .....؟؟؟؟؟ من که حاضرم رادیو که هیچ , زندگیم رو بدم اما بابام .... نباشه ؛ اه حالم بد شد (نمیگم این .... چیه چون نمی خوام توهین بشه , متوجه هستین که ؟؟؟)

بی پی نوشت هم که نمیشه:

 پ.ن: دیشب بارون  میومد اونم چه بارونــــــــــــــــی ! از اون بارون هندیا که دو تا جوون عاشق رو کم داره!!! منم مثل دیوونه ها بال بال می زدم که برم بیرون ؛ تا اینکه به بهونه جزوه گرفتن از سمیه پالتو پوشیدم و پریدم تو کوچه, آخ که چه حالـــــــــــــــــــی داد (جای جمیع رفقا خالی) به سمیه میگم بیا بریم تو کوچه یه کمی راه بریم ...خیس بشیم , میگه برو بابا حال داری نصف شبی !!!! منم مثل دل شکسته ها دوبار تا سر کوچه رفتم و برگشتم !!! یهو دیدم یکی داره بال بال میزنه , نگو مامانم بود ....آخ کلی دعوام کرد :(

الانم داره باروون میاد اساسی منم از خوشی دارم دیونه میشم
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت توسط هما

می خواستم کلی چیز میز از سفر 4 ساعته به ساوه بگم اما...... بی خیال(بعلت عدم وجود ماجراهای جالب انگیز ناک) فقط همین نکته بس, که بدونید هر کی براتون کلی فیس و افاده ی شخصیت اومد باور نکنید,همین!!! کافیه باهاش یه سفر برین تا بشناسیدش(اینم از اون حرفا بود که باید راجه بهش یه کتاب بنویسم !!!)

دوباره دانشگاه....

از اون جایی که از روز برام روشن تر بود که استاد جان دیر میان سر کلاس, بی خیال سحر خیزی شدم! پس مثل بچه ی آدم تا ساعت 8 خوابیدم. با کمال آرامش صبحانه خوردم و رفتم دم خونه ی سنسی که با هم بریم. دوباره پیاده رویمون گل کرده بود(آخه صبح جمعه صفــــــــــــــا یی داره , خیابون خلوت و هوای خنک آی می چسبه !!!) سنسی کلی حرف زد, اصلا این بشر امان نمیده که منم یه کلمه حرف بزنم !!! دیشب با یکی از کله گنده های اینترنت چتیده بود و در حالت  سکته ناقص بود. واااااااااا والاااااااا....براش خیلی خوشحال کننده بود که با رئیس فلان سایت چت کرده. بهش میگم من که اصلا برام مهم نیست این چیزاااا میگه تو اصلا تو باغ نیستی....!!!!نمی دونم والا شاید راست میگه ... 

خب ادامه ماجرا: ساعت نه و نیم  رسیدیم دانشگاه یعنی ده دقیقه به آنتراک!!! تا رفتم تو کلاس, اوستا یه چپ چپی نیگام کـــــــــــــردکه حساب کار دستم اوومدم اساسی!!! داشتم از کنار منه رد می شدم بلند گفت نمی اومدی خانووووووم (با وجود این دوستا چه نیازی هست به دشمن ؟؟؟) منم هنوز یه دقیقه نگذشته بود گفتم خب دیگه استاد خسته نباشید وقت آنتراکـــــه !!! واااای چشتون روز بد نبینه, می خواست با چشاش منو خفه کنه! از لج من دو تا قضیه ی خفن و طولانی حل کرد و گفت برای امتحان همه اینجا باشین لطفا!!!  وای امتحــــــــــــــــــان , اونم چه امتحانی ؛ منم که بد بختانه ردیف اول نشسته بودم (جلوی شیرین عسل جان ) سوال اول رو که دیدم مغزم هنگ کرد, اوه اوه دومی که دیگه هیچ ....یه نگاه سرسری انداختم که دقیقا مغزم رفت تو کما!!! دیدم من که از اینا نیم هم نمی گیرم .... یه لحظه حماقت خونم زد بالا , برگشتم به این دختره ی نچسب گفتم سوال یکو بلدی؟؟یه نگاهـــــــی  کرد که حاضر بودم بمیرم اما اینطور ضایع نشم!!! ( خدا این قبیل کنفی های عظما رو نصیب گرگ بیابون هم نکنه " آمین" ) منم فرار  رو بر قرار ترجیح دادم و در  یه آن بدون اینکه اوستا بفهمه جیم فنگ شدم !!!

بعد از فرار هم با سنسی رفتیم ساندیچ خوردیم (مهمون اووشون) بیچاره کوفتش شد بسکی گفتم بدو بدو دیرم شده !!! بعدشم مثل یه  مرده رسیدم خونه که هر چی گشتم توش یه بنی بشرم یافت نمی شد. منم از خدا خواسته پریدم تو اینترنت و ....( بقیه اش رو نمیگم که چی شد ..... چون لوسی خون طرف میزنه بالا و کار دستمون میده !!!!)

پ.ن1:می دونم این سری خیلی بد نوشتم, شرمنده – نمی دونم چرا, اصلا تمرکز ندارم –

پ.ن2: از تمامی دوستان خصوصا "ردنک" می خوام به این حقیر کمک کنید تا یه نقشه ی توپ بریزیم برای حالگیری شیرین عسل جان (الان شدیدا رو دنده ی مردم آزاریم و بد جنسی ام گل کرده )

پ.ن3: دوست پسر یکی از بچه ها بهش یه موش هامستر کادو داده! واااااااا....من که از تعجب شاخ درآوردم !!! این مدل ابراز عشم نوبره بخـــــــــــــــــدا . من که " عزیز دل" رو نمی بینم که بهش بگم برام جوجه بخره که اسمشو بزارم رکسانا

پ.ن4: ورود " اردیبهشت " عزیز رو به وبلاگم خوش آمد میگم – با این اوضاع شدیم 5 به 3 هنوز آقایون کمترن!!!

 

 

نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت توسط هما

امروز بعد از کتابخونه رفتم کافی نت که جواب کامنت ها رو بدم؛ آخه سیستم خونه هنوز در حالت دق مرگی بسر میبره !!!(مجبور شدم کلی پول پیاده شم) از کافی نت که اومدم بیرون یهو صدای بوق اتوبوس گوشمو کر کرد, سرم رو که چرخوندم نزدیک بود از ترس غش کنم؛ فقط چند سانتی متر ......همین,فقط چند سانتی متر تا مرگ......!!! منم که خشکم زده بود و نمی تونستم از جام تکون بخورم, فقط بهت زده بودم که راننده پرید پایین و گفت حالتون خوبه؟؟؟ چیزی که نشد؟؟؟ دخترم چرا حواستو جمع نمی کنی؟؟؟ مواظب باش. منم که داشتم از ترس می مردم و تابلو از قیافه ام معلوم بود گفتم باشه, چشم (بیچاره دید من خشکم زده, مودب حرف زد والا هر چی فحش بود نثارم میکرد!!!) خلاصه دلم براتون بگه که تا برسم خونه تو این فکر بودم که اگه .....اگه تصادف می کردم؟؟؟اگه میمردم؟؟؟؟واااااااااااااااای......الانم هنوز دست و پام داره می لرزه از وحشت

پ.ن۱:دیشب منزل مامان فرنگیسم بودم, به صرف ماکارونی پیچ پیچی !!! جای جمیع رفقا خالی خصوصا زینب بانووووووو(امروزم چوقولی منو به مامانم کرده که این دختر هیچی نمی خوره, نه شام خورده نه صبحانه, اگه اینطور پیش بره........پس فردا اگه دخترتون رو برگردوندن نگین چرا؟؟؟)

پ.ن۲: یادم رفته بود بگم علت نیامدن منه جان عروسی دختر عمه اش بود !!می گفت رفتیم عروسی "توپولوها"از سیر تا پیاز مراسم با تمام جزئیات اعم از حرکات , حرفها و حتی نگاه ها رو هم برام تعریف کرد. گفت وقتی عروس و دوماد اوومدن تو ,همه مردن از خنده: عروس چـــــــــــــــــــــــــــــــــــاق ,دومادم چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاق ( خدا رو شکر که چاق نیستم که بعدا بشم مضحکه ی بعضیاااااااااا)

پ.ن۳: فردا با منه میریم ساوه . آخه خدایی نکرده ما دانشجوی دانشگاه ساوه ایم !!!! اما از تنبلی ۵ ماه هست که نرفتیم ؛ یعنی دقیقا از زمان آخرین امتحان ترم قبل. اما حالا مجبوریم که بریم مسئول آموزش (رئوفی بزرررررررررررگ ) دستور شرفیابی دادنو گفته اگه نیاین با من طرفین(واااااااااااااااای ترسیـــــــــــــــــدم)

.ن۴: سه شنبه عصر بیاد سه شنبه های گذشته(جز این یه ماه) با بچه های انجمن دوستداران حافظ دور هم جمع شدیم, آخ که دلم خیلی برای کلاس خط و انجمن تنگیده بود !! اوستا رو بگو که چقدر یر شده بود !!!! حالش هم اساسی خراب بود ( از تمامی دوستان مستجاب الدعوه مثل خودم ,خواهشمندم که برای اوستام دعا کنید که هر چه زودتر حالش خوب بشه تا به قولش عمل کنه و ما رو ببره شیراز

 

اینا همش مربوط به دیروزه . الان از ساوه رسیدم خستــــــــه و مچالــــــــه ؛ آخ چقدر دلم می خواد یکی لوسم کنه !!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت توسط هما

سلام  به چند نفری که همیشه این چرت و پرت ها رو میخونن (طبق اصل خانوما مقدمند): سلام به زینب بانوی خودم, مذبوح عشق(مریم) , مرجانه, !!!!! ( یاهمون صبا,  اسمت لو رفت خانووووومی) رد نک, داش ممد, یه آدم عاقل و... این سه نقطه هم کسانی هستند که خیلی بی سر و صدا میان و میرن...  مثل امید خان ( بابا سوء تفاهم نشه شوی زینب بانو دیگههههه!!!!!)

یه ماه گذشت؛ یه ماه از وبلاگ داری من؛  تو این یه ماه چی گذشت به من؟؟؟؟؟؟ خوب و بد؛ زشت و زیبا؛ شاد و غم انگیز. من: دلم شکست, عاشق شدم, خندیدم, گریه کردم, غصه خوردم  و...   جدیدا هم  تصمیم گرفتم دختر خوبی بشم !!!صد البته که خوب بودم؛ می خوام خوبتر بشم!!!

 تو همین یه ماه دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم که از این بابت واقعا خوشحالم. دلم می خواد خیلی چیزا رو بنویسم اما نمی شه مثل همیشه.....(شعر شد)  حتی تو این دنیای مجازی هم امنیت نیست؛  متاسفانه!!!! اوه داره خیلی غمگین می شه فکر کنم زدم تو جاده خاکی اساسی!!!

اول از همه به" ردنک" :  یه عروسک خوشگل برای  تولد سنسی خریدم!! دیدمش یاد تو افتادم!!! حالا ربطش به جنابعالی:  آخه شبیه این آیکونی هست که تو عاشقشی ()تازه دو تا خریدم؛  تابلو نیست که از حسودیه ؟؟؟؟

دوباره جمعه شد و دانشگاه؛ خدا رو شکر تو دانشگاه یه سوژه برای نوشتن و خندیدن پیدا می شه و گر نه وبلاگم همون روزای اول  تخته می شد!!!

 شاید باور نکنید دوباره استادجان دیر اومد!!! حالا خوبه دفعه قبل قول داده بود این هفته راس ساعت هشت سر کلاس باشه, اما نبود!!!! ساعت هشت و نیم اومد !!!حیف که حوصله پاچه گیری نداشتم و حالگیری خونم اومده بود پایین والا  یه حالی ازش میگرفتم که......(آخه پاچه گیری هم انرژی زیادی میخواد ) پس بی خیال شدم !!!

منه نیومد!!! چرا نیومد؟؟؟( یادم رفت بهش زنگ بزنم حالشو بپرسم!!!!) هر چند اگه نیاد دو تا علت بیشتر نداره: یا مرده یا اینکه عروس شده و به آرزوش رسیده !!!(مطمئنا از این دو حالت خارج نیست) دلم شور میزد که چرا نیومده, صبحانه هم نخورده بودم .تمام عوامل دست به دست هم داده بودن تا من دل درد عظما بگیرم !!! به یکی از بچه ها گفتم اگه مردم رو سنگ قبرم بنویسن " کشته ی راه دل شوریدگی". منم که خراب رفیق !!! دقیقا بعد از نیم ساعت یادم رفت که دوستی به اسم منا دارم !!!!

یه چیز جالب: اوستا جان هر اثباتی که می نویسه میگه این خیلی مهمه, سوال امتحان بوده. باور کنید تا بحال هزار بار این جمله رو گفته!!!! که بالاخره صدای بچه ها در اوومد که استااااااااااااااد چند تا سوال امتحانیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اوستا هم جواب فرمودند منظورم اینه که از 10 یا 15 ترم قبل!!!!!  یهو جو کلاس عوض شد: استاد مگه چند سالتونه؟؟؟؟؟(اوستا هم گفت پیر شدم رفت) – استاد خوب موندیناااااااا( ماشاللهههههههه- بترکه چشم حسود) – استاد هنوز اول جوونیتونه از این حرفا نزنین, شما رو چه به پیری؟؟؟( اینو من گفتم !!!!) – استاد بعد کلاس با هم عکس بگیریم !!!! – استاد چند تا بچه دارین ؟؟؟ کم مونده بود شماره شناسنامه که هیچ؛ شماره سریال سجلی مادربزرگشم بپرسن!!!!  یکی هم که بی مقدمه پرسید : استاد شماره کفشتون چنده؟!!!!؟؟؟؟ اوستا هم فرمودند : بگذرررررررریم؛  یعنی این که خفه شین لطفا !!! فضولی موقوف(البته شدیدا قاط زده بود بزور خودشو کنترل میکرد!) اما خدا خیرشون بده, چون منه نبود داشت خوابم می برد که اینا شروع کردن به ور ور کردن ( لا اقل به این بهونه خواب از سرم پرید)

حالا اینا به کنار؛ این جلسه شیرین عسل کلاس بعد از آنتراک تشریف گندشون رو آوردن(مرده شوره هر چی آدم بد قدمهههههه.....) از اثرت بد شکونی ایشون : بیچاره شدیم رفت!!! هفته ی دیگه امتحان میانترم داریم – خدا به داد برسه- 

من نبودم ( رفته بودم پیاده روی) و الا نمیزاشتم؛ فقط چند دقیقه دیر رسیدم (لعنتی) وقتی اوومدم جمیع بر و بچس گفتن کجاییییییییییییییی؟؟؟؟؟ اگه تو بودی امتحان رو میزاشت برای جلسات آخر !!! گفتن شیرین عسل جان خواستن که امتحان این هفته برگزار بشه!!! باور کنید می خواستم درجا خفش کنم. گردنش جون میده برای خفه کردن, خیلی خوش دسته بخدا!!! حالا با این شرایط تو این هفته  باید خودکشی علمی بکنم !!! 

پ.ن: به منه عزیزم: جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟؟؟

 

دعا یادتون نره لطفا.....

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت توسط هما
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

roozmaregi

هما

roozmaregi

http://roozmaregi.blogfa.com

چرت وپرت های ذهن من

چرت وپرت های ذهن من

چرت وپرت های ذهن من

و اکنون این منم هما,در ابتدای مسیر؛
بی من دنیا قدری از خنده و شادی کم داشت؛
بی من دنیا قدری از تعقل کم داشت؛
بی من دنیا قدری از انسانیت کم داشت؛
بی من کاينات ٬ کاينات نبود



برداشتی آزاد از روزمرگی های هما

چرت وپرت های ذهن من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog