امروز صبح از کله سحر با دلقک رفتیم خرید. بخاطر دو متر پارچه , دو ساعت تموم تو پارچه فروشی معطل بودیم ؛ اینقدر غلغله بود که احساس خفگی بهم دست داد . دائم از من می پرسیدن این پارچه خوشکله؟؟؟ به شلوار میاد؟؟؟ این به فلان میاد؟؟؟ این به بهمان میاد....... من مونده بودم چرا از من می پرسن ؟؟؟(حالا نگو دلقک خانووم بهشون گفته این سلیقش خوبه از این بپرسین !!!)؛ یهو یه خانوومه با یه حرکت منو کشید طرف صاب مغازه و گفت سایز این, دخترم مثل اینه, چند متر می خواد؟؟؟ منم فقط بهت زده نیگاش می کردم ؛ طرف یه عذر خواهی ساده هم نکرد !!! عجب رویی دارن بعضیا , والا.....
مغازه داره هم از اون طرف فقط می گفت: ا وا خاک بر سرم(با لحن کاملا زنانه!!!) حاج خانووم اینا چه حرفیه؟؟؟ نه بابا؟؟؟ ا ِ وااااااا...... ( اینقدر با خانوما حرف زده بود که طرز صحبت کردنش مثل خانووما بود ؛بیچاره زنش دلش به کی هم خوشه!!!!)
منم که بر خلاف تمام مونث ها وقت خرید حالم بد میشه و خسته میشم اساسی!!! بسکی خسته بودم رو پله ها نشستم و به این فکر می کردم که مردم همه در تکاپو برای چی؟؟؟؟؟برای خرید؟؟؟ میخرن, میپوشن, کهنه میشه ؛ باز روز از نو روزی از نو ؛ یکی نیست این وسط بگه: دل خوش سیری چند ؟؟!!!؟؟ بی ربط: یه چیزی که من شدیدا بهش اعتقاد دارم اینه که شخصیت آدما به مارک لباساشون نیست؛ به منش و رفتار و جوونمردیه (عجب کلام تاثیر گذاری! یادم باشه در موردش کتاب بنویسم !!!)
تو راه برگشت هم دلقک جان کلی منو خندوند,منم که از خنده دل ریسه رفته بودم؛میگه حرفای من که خنده دار نیست,برای چی می خندی؟؟؟؟اینقدر از آدمایی که به همه چی میخندن بدم میاد !!!!! وااااااااااااا والاااااااااااااا.....
این دلقک جان آبجی خانووم بنده iست که چند سالی از من بزرگتره و از اسمی که براش انتخاب کردم کاملا معلومه که چه جور آدمیه؛ همیششششه آدمو می خندونه ...اما امان از وقتی که عصبانی بشه , باید از جلو چشاش فرار کنیم می شه مثل .....؛ من که خیلی دوستش دارم اما بهش نمی گم لوسی خونش میزنه بالا کار دستمون میده !!!
بعد از ظهر هم با سنسی قرار گذاشتیم بریم بیرون(ول شدم اساسی!!!) اون از کلاس اومده بود, خسته و کوفته و نهار نخورده؛ بیچاره دلم بحالش سوخت هر چند از من سر حال تر بود.
بعد از خرید رفتیم ساندویچ بخوریم. اول رفتیم یه رستوران شیک و گرون قیمت از اونا که پنت هوس هست و پول اجاره مکان رو دو برابر رو قیمت غذا میگیرن.پشیمون شدیم, راه برگشت نداشتیم. میگه بیا بریم بی خیال!!! به روی خودت نیار ...گفتم نمی شه آخه....راه افتاد دم در که رسید داد زد بریم دوستمونو صدا بزنیم و بیایم!!! اومدیم پائین از خنده مردیم . وااااااااااای بعد از اونم کلی پیاده رفتیم تا ساندویچ مادر (کلی خوش گذشت جای جمیع رفقا خالی)من که نمی تونستم ساندویچ مردونه رو بخورم؛ به قول سنسی سایز مردونه ساندویچ سرو میکنن( نکته قابل ذکر:مهمون بنده بودن ایشون)
بعدش........؟؟؟؟ آهان, تقریبا ساعت هشت و نیم بود راه افتادیم تا خونه پیاده, چقدر خوش گذشت؛ نه.....نه........خوش نگذشت,داشتم از ترس سکته می کردم,آخه یه راه تاریک و کم رفت و آمد تو راهمون بود که من دقیقا در حالت سکته ناقص بودم تا رسیدیم به شلوغی, سنسی که اصلا براش مهم نبود ؛البته اگه منم سنسی کاراته داشتم عمرا می ترسیدم (شونصد تا آیه الکرسی خوندم تا رسیدم خونه !!! )
تو راه سنسی کلی برام درد دل کرد, گریه هم کرد اصلا باورم نمی شد که اوون گریه کنه ....چقدر بده خدا جون.... دوستت گریه و کنه و تو ساکت باشی! دلم می خواست همراهش گریه می کردم اما این غرور لعنتی مگه میگذاره؟؟؟؟ لعنتی ....لعنت به شیطان و هدیه ی شیطان . وقتی به درد دل یکی دیگه گوش می کنم خودم رو فراموش می کنم(شعر شد!!!) امان از وقتی که دخترا عاشق بشن , من که نمی تونستم درکش کنم چون تا بحال عاشق نشدم (خدا را شکر) شاید در آینده ....شاید هرگز .... نمی دونم والا!!!!
پ.ن: این مطلب مربوط به دیروزه چون وقت نداشتم ,امروز نوشتم
پ.ن: فهمیدم که خیلی خوش سلیقم اما این بی پولی نمیگذاره من سلیقه واقعی خودم رو نشون بدم!!!
پ.ن:بسکی پیاده راه رفتم پاهام عملا رفتن مرخصی!!!
پ.ن: یکی به من بگه آخه دختر بیکاری میشینی این همه چرت و پرت می نویسی؟؟؟؟اوستای بیچاره ی من دو هفته هست یه گزارش عملکرد انجمن ازمون خواسته که دست نخورده مونده؛حالا خانووم نشسته روزمرگی از خودش در میکنه ......بیکاریا ؟؟؟؟؟
قول میدم این یکی آخریش باشه: خدایا! دلمان باران میخواهد ؛بی زحمت از نوع هندی که دوتا جوون عاشق کم داره!!!