تبليغاتX
چرت وپرت های ذهن من
یعنی هنوز که نشدم ....قراره برم ثبت نام برای تست گویندگی؛اگه قبول بشم میگم که صدام رو بشنوین!! (حالا کی خواست صدای منو بشنوه؟؟!!!)به قول رفقا میگن اگه تو بری رادیو, رادیو کجا بره؟؟؟البته از همین الان قابل پیش بینی هست که بخاطر دز بالای شیطونی بنده, خیلی محترمانه بیرونم کنند!

قسمت دوم: پریشب رفتم خونه مامان فرنگیسم(مامان بزرگ جانم), چقدر خوب بود؛ راحت, ساکت, با آرامش کامل؛ برعکس خونه خودمون که عوامل محرک زیادی که مهمترینش هم این کامپیوتر بیچاره ی بنده هست که از کامپیوتر بودنش فقط کانکت شدن رو فهمیده!!!

بدستور بنده, مامان فرنگیسم برام"سوروکو" درست کرد.عمرا کسی بتونه بگه این چه غذاییه, مگر اینکه اصفهانی باشه اونم از نوع اصیل!!! آخ که چقدر گرسنه بودم, فقط بو میکشیدم و منتظر بودم که غذا حاضربشه که دقیقا سر شام یه گردان آدم رسیدن؛ اشکم در اومده بود بخدا!!! حالا قراره دفعه ی بعد که رفتم خونشون, برام ماکارونی پیچ پیچی بپزه! چون خیلی دوست دارم اما مامانم دوست نداره برای همینم برام درست نمی کنه !!!

 پ.ن:هر دفعه که میگم مامان فرنگیس, یاد یکی می افتم که همیشه براش میخونه:آخ که دیگه فرنگیس  عشق تو داغونم کرد (الان زینب بانو از ذوق سکته میکنه!!!)

پ.ن:دیشب یکی از رفقای قدیمی بعد از مدتها اومد خونمون. دقیقا سه ساعت و نیم حرف زدیم که به همین علت نتونستم با بقیه شام بخورم و از اونجایی که می خواستیم بریم مهمونی مجبور شدم تو ماشین شام بخورم! وسط راه استاد جان را زیارت کردم, از دور اشاره کردم استاد بفرما شام!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت توسط هما

از اون جایی که حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت؛ اینجانب هم, جمعه ها تشریف مبارکم رو میبرم دانشگاه . البته با این تفاوت که زمان حسنی با خر و الاغ  میرفتن مکتب, اما ما در این قرن دود و آهن با اتومبیل میریم. حالا حسنی می تونست خری چیزی پیدا کنه, اما من چی؟؟؟ دو ساعت تموم واسه تاکسی وایستادم که دقیقا زیر پاهام علف که چه عرض کنم درخت سبز شد. هر روزم که نمیشه آژانس گرفت, اینجوری بابام باید سرمایش رو بفروشه که یکی از جیگراش می خواد بره دانشگاه!!! تو سرویس دانشگاه هم که  له شدم به معنای کامل کلمه (یکی میزد تو پهلوم, یکی پاشو میزاشت رو کفشم, یه نفرم که با مشت افتاد به جون چشم من بدبخت)خلاصه از سر و کول اتوبوس بیچاره دانشجو آویزوون بود؛ در واقع داشت منفجر می شد!!!

قابل توجه همگی: فقط طرف دخترا اینجوری بود , آقایون با خیال راحت رو صندلیاشون لم داده بودند, خوش بحالشون(من موندم چرا سنسی میگه اون خانومایی که آرزو میکنن مرد باشن.....؟؟؟؟)

شانس که ندارم اگه در زمان آقا محمد خان قاجار بدنیا اومده بودم که کمبود دختر بود, می دونستم چطوری جولوون بدم!!! حیف که همیشه ته خط شانسم و از شانس مضخرف من باید بزنه و تو این زمان وفوور نعمت آقایون بدنیا بیام!!!

خب بالاخره به هر جون کندنی بود رسیدم دانشگاه که طبق معمول استاد جان بنده دیر تشریف آوردن؛ همیشه هم یه بهونه بیشتر نداره که با کلمه ی "ماشینم" شروع میشه!!! ماشینم خراب شد, ماشینم کثیف بود, ماشینم ال, ماشینم بل, ماشینم.....این جلسه هم تا گفت ماشینم..... من مثل دیوونه ها پریدم تو حرفشو و گفتم استاد دوباره  ماشینتون؟؟؟؟ یه چشم غره ای رفت که .........!!!!!! این سری استارت ماشین جونش خراب شده بود .قربون اون ماشین بی رنگ و رو برم من (اینم یه فقره پاچه خواری فرد اعلا خدمت استاد محترم!!!)

تو کلاس من و منه(منا) ردیف دوم نشسته بودیم و طبق معمول فک زدیم؛ بیچاره استاد! هرچی نگاه می کرد که خفه شین لطفا, اعصابمو خط خطی کردین!!! از رو نرفتیم که نرفتیم, منم فقط هر هر می خندیدم(آخه میگن خنده بر هر درد بی درمان دواست,گفتم بخندم شاید زودتر خوب شم!!!)

واااااااااای قسمت جالب ماجرا: یه یارو  وقت آنتراکت اومد و گفت قراره از تموم دانشجوهای این مرکز تست افسردگی بگیریم . کلاس ترکید از خنده, گفت به چی میخندین؟ از دیروز تنا بحال از 200 نفر تست گرفتیم که نزدیک به 20 نفر اونها افسردگی کامل دارن و می خوان خودکشی کنن!!!!! واااااااااااااا والااااا.......

از همه خواست جنسیت,وضعیت تاهل و سن رو بنویسیم. منم به منه گفتم بزرگ بنویس مجرررررد شاید یه فرجی شد و از دستت خلاص شدیم!!!! اما خدا وکیلی تو چارتا گزینه هاش , گزینه ای که بتونه احساسات منو نشون بده نبود(سوالاش هم بی نهایت چرت و مضخرف بود)

یکی از پسرای کلاس بعد از اینکه برگه تست رو کامل کرد, محکم درو کوبید به هم و رفت!!؟!!؟ منم گفتم شاید یادآوری مسائل زندگیش ناراحتش کرده!!!! آخه نوشته بود,قبل از اینکه به سوالات جواب بدین تصور کنین تو موقعیت بدترین مسئله ای که تو یه سال گذشته براتون پیش اومده هستین. برا منم که ماشالله کم هم نبود از این موقعیت ها فقط نمی دونستم کدوم یکی رو گلچین کنم !!!!  چقدر اراجیف نوشتم ....................بی خیال !!!! 

 پ.ن: دوباره شیرین عسل کلاس رفته رو خط اعصاب بنده و لج منو درآورده . با راه رفتنش  منو عذاب میده. میخوام این هفته رو یه کاغذ بنویسم "لطفا کفش تق تقی نپوشید,اعصابم میره رو ویبره"

نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت توسط هما
دیشب وقتی به منه(منا) گفتم حج ثبت نام کردم, یه جیغ بلندی کشید که واااااااااای هما تو رو خدا منم ثبت نام کن؛ بهش میگم پول داری؟؟؟؟ گفت نه!!! خوبه والا.... خیلی تاکید داشت که بدونه اردو مختلط هست یا نه!!! آخه یکی نیست به این بشر بگه:تو حج هم نمی خوای  دست از این کارات برداری دختر ؟؟؟ والاااااااااا

بعد از اینکه فرم رو پر کردم گفت هما چند تا پرینت ازش بگیر بریزیم تو دانشگاه شاید باعث یه امر خیر شد!!! پائینش هم بنویس قبل از اینکه تشریف بیارین خواستگاری تماس بگیرین!!!

حالا قرار گذاشتیم بدیم برامون پلاکارد بنویسن: دوشیزه هما ایرانی و دختر دم بخت منا.....زیارت قبول!!! ( خیلی هم تاکید داشت که درشت بنویسن مجرده)

پ.ن: قراره برم خواستگاری!!! اوه  سو ء تفاهم نشه لطفا ؛ برای یه آشنا میخوام برم خواستگاری 

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت توسط هما

امروز صبح از کله سحر با دلقک رفتیم خرید. بخاطر دو متر پارچه , دو ساعت تموم تو پارچه فروشی معطل بودیم ؛ اینقدر غلغله بود که احساس خفگی بهم دست داد . دائم از من می پرسیدن این پارچه خوشکله؟؟؟ به شلوار میاد؟؟؟ این به فلان میاد؟؟؟ این به بهمان میاد....... من مونده بودم چرا از من می پرسن ؟؟؟(حالا نگو دلقک خانووم بهشون گفته این سلیقش خوبه از این بپرسین !!!)؛ یهو یه خانوومه با یه حرکت منو کشید طرف صاب مغازه و گفت سایز این, دخترم مثل اینه, چند متر می خواد؟؟؟ منم فقط بهت زده نیگاش می کردم ؛ طرف یه عذر خواهی ساده هم نکرد !!! عجب رویی دارن بعضیا , والا.....

مغازه داره هم از اون طرف فقط می گفت: ا وا خاک بر سرم(با لحن کاملا زنانه!!!)  حاج خانووم اینا چه حرفیه؟؟؟ نه بابا؟؟؟ ا ِ  وااااااا...... ( اینقدر با خانوما حرف زده بود که طرز صحبت کردنش مثل خانووما بود ؛بیچاره زنش دلش به کی هم خوشه!!!!)

منم که بر خلاف تمام مونث ها وقت خرید حالم بد میشه و خسته میشم اساسی!!! بسکی خسته بودم رو پله ها نشستم و به این فکر می کردم  که مردم همه در تکاپو برای چی؟؟؟؟؟برای خرید؟؟؟ میخرن, میپوشن, کهنه میشه ؛ باز روز از نو روزی از نو ؛ یکی نیست این وسط بگه: دل خوش سیری چند ؟؟!!!؟؟ بی ربط: یه چیزی که من شدیدا بهش اعتقاد دارم اینه که شخصیت آدما به مارک لباساشون نیست؛ به منش و رفتار و جوونمردیه (عجب کلام تاثیر گذاری! یادم باشه در موردش کتاب بنویسم !!!)

تو راه برگشت هم دلقک جان کلی منو خندوند,منم که از خنده دل ریسه رفته بودم؛میگه حرفای من که خنده دار نیست,برای چی می خندی؟؟؟؟اینقدر از آدمایی که به همه چی میخندن بدم میاد !!!!! وااااااااااااا والاااااااااااااا.....

این دلقک جان آبجی خانووم بنده iست که چند سالی از من بزرگتره و از اسمی که براش انتخاب کردم کاملا معلومه که چه جور آدمیه؛ همیششششه آدمو می خندونه ...اما امان از وقتی که عصبانی بشه , باید از جلو چشاش فرار کنیم می شه مثل .....؛ من که خیلی دوستش دارم اما بهش نمی گم لوسی خونش میزنه بالا کار دستمون میده !!!  

بعد از ظهر هم با سنسی قرار گذاشتیم بریم بیرون(ول شدم اساسی!!!) اون از کلاس اومده بود, خسته و کوفته و نهار نخورده؛ بیچاره دلم بحالش سوخت هر چند از من سر حال تر بود.

بعد از خرید رفتیم ساندویچ بخوریم. اول رفتیم یه رستوران شیک و گرون قیمت از اونا که پنت هوس هست و پول اجاره مکان رو دو برابر رو قیمت غذا میگیرن.پشیمون شدیم, راه برگشت نداشتیم. میگه بیا بریم بی خیال!!! به روی خودت نیار ...گفتم نمی شه آخه....راه افتاد دم در که رسید داد زد بریم دوستمونو صدا بزنیم و بیایم!!! اومدیم پائین از خنده مردیم . وااااااااااای بعد از اونم کلی پیاده رفتیم تا ساندویچ مادر (کلی خوش گذشت جای جمیع رفقا خالی)من که نمی تونستم ساندویچ مردونه رو بخورم؛ به قول سنسی سایز مردونه ساندویچ سرو میکنن( نکته قابل ذکر:مهمون بنده بودن ایشون)

بعدش........؟؟؟؟ آهان, تقریبا ساعت هشت و نیم بود راه افتادیم تا خونه پیاده, چقدر خوش گذشت؛ نه.....نه........خوش نگذشت,داشتم از ترس سکته می کردم,آخه یه راه تاریک و کم رفت و آمد تو راهمون بود که من دقیقا در حالت سکته ناقص بودم تا رسیدیم به شلوغی, سنسی که اصلا براش مهم نبود ؛البته  اگه منم سنسی کاراته داشتم عمرا می ترسیدم  (شونصد تا آیه الکرسی خوندم تا رسیدم خونه !!! ) 

تو راه سنسی کلی برام درد دل کرد, گریه هم کرد اصلا باورم نمی شد که اوون گریه کنه ....چقدر بده خدا جون.... دوستت گریه و کنه و تو ساکت باشی! دلم می خواست همراهش گریه می کردم اما این غرور لعنتی مگه میگذاره؟؟؟؟ لعنتی ....لعنت به شیطان و هدیه ی شیطان . وقتی به درد دل یکی دیگه گوش می کنم  خودم رو فراموش می کنم(شعر شد!!!) امان از وقتی که دخترا عاشق بشن , من که نمی تونستم درکش کنم چون تا بحال عاشق نشدم (خدا را شکر) شاید در آینده ....شاید هرگز .... نمی دونم والا!!!!

 

پ.ن: این مطلب  مربوط به دیروزه چون وقت نداشتم ,امروز نوشتم

پ.ن: فهمیدم که خیلی خوش سلیقم اما این بی پولی نمیگذاره من سلیقه واقعی خودم رو نشون بدم!!!

پ.ن:بسکی پیاده راه رفتم پاهام عملا رفتن مرخصی!!!

پ.ن: یکی به من بگه آخه دختر بیکاری میشینی این همه چرت و پرت می نویسی؟؟؟؟اوستای بیچاره ی من دو هفته هست یه گزارش عملکرد انجمن  ازمون خواسته که دست نخورده مونده؛حالا خانووم نشسته روزمرگی از خودش در میکنه ......بیکاریا ؟؟؟؟؟ 

قول میدم این یکی آخریش باشه: خدایا! دلمان باران میخواهد ؛بی زحمت از نوع هندی که دوتا جوون عاشق کم داره!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت توسط هما

اول این که میلاد مسعود امام رضا(علیه السلام) رو به همه ی دوستانم تبریک می گم. اینم یه حدیث توپ از امام رضا(ع) :« هر کس غم واندوه را از چهره مومنی پاک نماید, خداوند در روز قیامت غم و اندوه را از دلش پاک می نماید»

خب دیگه بریم سر اصل مطلب: دیروز یکی از دوست جونای دوران طفولیت( منظورمان همان مدرسه ست) را زیارت کرده بیدم! تو خیابون که همدیگه رو دیدیم یه جیغ بلندی کشیدیم(وااااااااای فرشته, واااااااااای هما) که همه تو خیابون برگشتن طرف ما و بر و بر نگاهمون کردن, فکر کردن خل شدیم !!!( که صد البته ما هم از رو نرفتیم!!! )

چقدر خوشحال شدم, بعد از مدتها یه دوست دیدم, اونم از نوع دوستای بچگی که بدون هیچ چشم داشت و انتظاری باهام دوست بودن؛چقدر بچگی ها قشنگ بودن ...آخ خدا جون .........بهش میگم چقدر بزرگ شدی, خانوووووم شدی! ازدواج نکردی؟؟؟ میگه نه تو چطور هما ؟؟؟گفتم نه بابا دلت خوش ها,آخه.............؟؟؟؟(این قسمت به دلیل بالا بودن دز دختروونگی سانسور شد!!!) ادامه مطلب هم خیلی دخترونه ست نمیشه گفت....

 

مطلب دوم : دوست سنسی رو گرفتن- به دلیل کارهای سیاسی و طرفداری از حقوق زنان- البته بهتره بگم, طرفداری افراطی از حقوق زنان.

حقش بود(وااااااااااااای امیدوارم سنسی این رو نبینه) ؛ آخه شماها مجبورین از این غلطایه اضافی بکنین که آخرو عاقبتش هم بشه این؟؟؟ زشت نیست یه دختر 22 ساله, اول جوونی با پرونده های سیاسی و چند سال حبس؟؟؟ نه تو رو خدا زشت نیست؟؟؟ خوبه خودشون هم میدونن نصف جمعیت زنان قبولشون ندارن, اما بازم ساکت نمیشن!!! نمی دونم والا......من که بالاخره نفهمیدم حق با جمعیت مساوات حقوق زن و مرد هست یا نه؟؟؟

به نظر من زن وقتی کامل میشه که ازدواج بکنه و بتونه به یه نفر حامی تکیه کنه (منظورم از حامی هم دقیقا یه مرد هست) وجود زن و مرد باهم دیگه کامل میشه؛ عقل و احساس؛  این مسخره بازی ها هم همش کشکه

                           اه حالم بد شد .............

 

پ.ن: کیف پولمو زدن (محل وقوع جرم:کتابخانه)؛ نمی دونم کتابخونه, محل تحصیل علم و دانشه یا کیف قاپی؟؟؟ حالا منم میخوام آدرس وبلاگم رو بزنم به دیوار,بیان بخونن,شاید دلشون به حالم سوخت و کیفمو پس دادن!!!

خطاب به شخص مورد نظر که نمیدونم کی هست :« ببین پولش نوش جونت, کارت بانک هم که به دردت نمیخوره چون رمزشو نمیدونی (تازه پول زیادی توش نیست,خیالت راحت) مهم مدارکم هست که بدون اونا بیچارم ؛ اونا رو هم  اگه لطف کنی و بزاریشون تو  قفسه های ته سالن مطالعه, خودم یه جوری پیداش میکنم ,در ضمن کیف پول هم هدیه تولدم بوده

پ.ن آخر: یادم رفته بود که بگم:اجازه ورود به سگ صادر نشد, البته از طرف وزیر جنگ(مادر جان),آخ خدا جونم نمیدونم چه جوری این مامان و بابای منو که از دو فرقه کاملا جدا هستن به هم رسوندی؟؟؟؟آخه با این تفاوت سلیقه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خدا این مدل جفت و جوری در و تخته هم نوبره والا.....!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت توسط هما

تشریف آوردیم!!!

چه روزی بود امروز .... ؛ با رویا رفتیم کفش خریدیم, کفش خوبیه شیک و ارزون . به خدا دپرس شدم  بسکی پول خرج کردم, خدایی نکرده اصفهانیم , نمی دونم چرا رگ اصفهانیم به غیرت نمیاد ؟؟؟

بعد از خرید هم پیاده رفتیم تا خونشون که کتاب برداره و بره خونه مادرشوهره. تو راه کلی چرت و پرت گفتیم که ییهو مسئله امر خیر رو مطرح کرد,در واقع یه راست رفت سر اصل مطلب( بخدا آخرشه  این بشر !!!) آخ که من داشتم از خجالت آب می شدم , نمی دونستم کجا فرار کنم !!! نمی دونم چرا خجالت می کشیدم اما نیشم تا بنا گوش باز بود؟؟؟؟

حالا کاش همین بود... رفتیم خونشون, میگه هما جونم دم در بده بیا تو؛ هر چی میگم نه ممنونم بیا بریم مگه قبول می کنه, به زور منو برده تو خونه به مامانش میگه ماماااااااااااااااااااان بیا ببینش ........دلم می خواست زمین دهن وا می کرد (پ.ن: برای پسندیده شدن باید از شونصد تا گیت( اعم از مادر, خواهر, خاله و...) رد شد تا به اصل مطلب رسید) خلاصه وحشتناک بود. بهش میگم آخه این درسته ؟؟؟؟ خوشت میاد یکی با خودت همچین  رفتار بکنه.... هر چند که جنابعالی مدتهاست آب از سرتون گذشته!!!)

تو دلم کلی به خودم فحش دادم که دختر چرا حواستو جمع نمی کنی, مجبوری بری جایی که راه گریزی نداره؟؟؟ تو راه برگشت فکر میکردم این کجاست و من کجام.....من که دوسال دیگه می خوام برم چه به ازدواج ؟؟؟ هیشکی پا نمی شه همراه من راه بیفته که  خانووم می خواد ادامه تحصیل بده , نمی دونم والا...... چقدر حرف زدم برم یه کمی هم درس بخونم

 

پ.ن: من واسطه ی یک عدد امر خیر شدم (یعنی هنوز نمی دونم) حالا ببینم بعدا چی میشه؟؟؟داره میشه ...نمی دونم بشه یا نشه ؟؟؟ آره می شه .....( اگه شد حتما توضیح میدم)

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت توسط هما

بعد از اون همه تیکه پاره هایی که دیروز نوشتم, فکرشو نمی کردم که بخوام به این زودیا چیزی بنویسم؛   ….okامروز همایش روز دختر بود که طبق معمول با تاخیر برگزار شد ( به قول سنسی اگه همایش روز پسر بود, شب قبلش برگزار می شد )

ادامه ماجرا: صبح کله سحر سنسی زنگ زده میگه هما خوش تیپ کنی ها!!! گفتم باشه عروسی که نمی خوایم بریم؛ حالا منو که دیده میگه ترکوندی دختر خانوم ( چه کنیم دیگه, کلاسم همه رو کشته!!!!). اول همایش با اجرای گروه ناشنوایان, سرود ملی خوندیم( من که مردم از خنده, خدا منو بکشه!!!!) به اینجای سرود که رسید " پیامت ای امام" کلمه امام رو با دستشون یه دایره بالای سرشون کشیدن, به خدا خیلی خودمو کنترل کردم . تازه آخر سرودم که می خواستن جمهوری اسلامی رو بگن, یه چیزی شبیه علامت بی لاک بود که به قول سنسی: ایران.........( به من چه ؟؟؟؟ اوون بی ادبه) در ادامه برنامه هاشون یک عدد خانووم ترگل ورگل برداشتن آوردن که کاملا مغزمون رو با کارد و چنگال میل فرمودن؛ بعدش میگه شرمنده من آمادگی نداشتم همین الان ازم خواستن که صحبت کنم!!!! خوبه والا ...... 

اندر تیکه پاره هایه همایش روز دختر:

1-       تو بسته پذیرایی یه دونه چاقو بود؛ البته وقتی دیدیمش که خوراکی ها رو خورده بودیم!!! من که نفهمیدم برای چی بود, آخه کیک و ساندیس و دستمال جیبی چه نیازی به چاقو داره ؟؟؟؟ (خوشحال میشم اگه یه نفر به این سوال مهم و مبهم ذهن من پی برد؛ بهم بگه!!!!) که صد البته با همین چاقو چه شر بازی هایی که با سنسی در نیاوردیم!!!می خواستن بندازنمون بیرون ..........

2-       امروز بعد از یک ماه و اندی روز بعد از تولد اینجانب, "کتاب بابا طاهر عریان" کادو گرفتم( تو رو خدا یاد بگیرین!!!) از دوست نازنینم مژگان؛ آخ که چه ذوقی از خودم در کردم !!!

3-       تو سالن,  بلوتوث گوشیمو که روشن کردم حالم بد شد از این اسم هایی که این دخترا رو بلوتوث گوشیهاشون گذاشتن. خدا وکیلی ( گل دختر, دختر بارون, دختر ایران, الهه عشق, امانت عشق, اسب یوگی, shohar.com  , غزاله , beautiful girl (داشتی اعتماد به نفسو), آراس و.....) اینا اسمه ؟؟؟؟؟ بازم صد رحمت به اسم گوشی سنسی ( زن کوچه بغلی) ؛ اسم بلوتوث گوشی منم که: ugli duckling  هست.

4-       بعد از همایش کلی با دوست جونام عکس گرفتیم. میگن هما مطمئنی حالت خوبه ؟؟؟ گفتم نه میترسم بعد از اون سه شنبه شوم دیگه همدیگه رو نبینیم. یه عکسم برای سنگ قبرم گرفتم ( تو رو خدا شما هم منو حلال کنید)

قسمت جالب ماجرای کلاسم منو کشته:

من, سنسی و رویا (خواهران دالتون) از همایش برمی گشتیم که دوتا خانوم توریست دیدیم؛ حالا سنسی گیر داده میگه بریم باهاشون عکس بگیریم. ما هم هر چی بهش میگیم بی خیال شو بابا !!! آبرو ریزی نکن تو رو خدا !!! ییهو داد زد: مادام..... خانوومه برگشته بود ما رو نگاه میکرد که ما چی کارش داریم ؟؟؟؟ منم شروع کردم انگلیسی باهاش صحبت کردن؛ بهش گفتم میتونیم باهاتون عکس بگیریم؟ که خیلی مودبانه قبول کرد . بعد از اونم کلی سوال پرسیدم و برای دوست جونام ترجمه کردم ( وقتی فهمید من بچه اصفهانم کلی بوسم کرد و گفت که دیروز اصفهان بودن) از فرانسه اومده بودن؛ بهش گفتم take me french   کلی خندید. وقتی فهمیدم از فرانسه هستن درجه کلاس رو به حد اعلا رسوندم و باهاشون فرانسه حرف زدم (البته خیلی جزئی ) ما اینیم دیگه, کلاسم منو کشته......

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت توسط هما

 

1- دیروز برای اولین بار تو مدت عمرم منت کشیدم ( چقدر سخته به خدا !!!!) جواب نداد , منت کشی رو می گم !!! حالا منم پشت این دستم رو داغ کردم , آها ...آره ...آره ...همین دستم که دیگه از این غلطایه اضافی نکنم که بعدش مجبور بشم منت بکشم!!!!! (به جهنم , به درک اسفل السافلین, به.....)

2- سه شنبه برای یه سری آزمایش باید بستری بشم, بیچاره مامان جونم قرار بود این هفته بره مشهد زیارت اما به خاطر این حقیر ذلیل بدبخت بیچاره  مجبوره که بمونه (حالا بهم گفته ایشالله 2 هفته دیگه با هم میریم , وای خدا جون ممنونتم )

3- این متن عیننا مکالمه ی بین من و داداش فرهادمه به مناسبت روز دختر  :

Happy daughter day!!!Dont you wanna tell me???

-no I don’t, but I say to being in safe!!!!

- you know all the man cant be alive without a women ????

- I know, I know, I know, I know, I know …..!!!!!

خداییش حال کردین ؟؟؟؟  

4-- من بر خلاف بعضیا که بهم گفتن,  اصلا برام مهم نیست که چند نفر این نوشته ها رو بخونن یا برام نظر بگذارن , مهم ترین هدفم ثبت خوش هایه روزمره زندگیمه برای همین سعی می کنم هیچ وقت از ناراحتی هام ننویسم که یادشون بیفتم والا دو روز طول می کشید تا این صفحه لود بشه!!!!

5-  دوستم یه دایی داره که استاد دانشگاه علمی کاربردی هست. براش تعریف کرده که سر کلاس همه جفت جفت میشینن , یکی جزوه می نویسه اون یکی گوش میده!!! خوبه والا....( این نکته قابل ذکر هست که بگم از 30 نفر , 16 تاشون نامزد شدن!!!) آخ خدا جون اگه یک عدد  نوکر هم برای من برسونی که  جزوه هامو بنویسه خیلی خیلی خوشحالم میکنی !!!!

6-  قربون بابای گلم برم من! میدونه من از سگ بدم میاد, رفته یه توله سگ زشت (از این مدل که لب و لوچشون آویزونه و سیاهه , اسم نژادشو نمی دونم ) از دوستش گرفته, یعنی هنوز نگرفته, فعلا ازش عکس گرفته که ما ببینیم , اگه آقا رو پسند کنیم بیاردش خونه(شاید عکسشو گذاشتم)  

خدا جونم من سگ نمی خوام , من جوجه می خوام, اسمشم میزارم رکسانا   

7- دیگه حرفم نمیاد ...............

 

 

نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت توسط هما

روز دختر مبارک, امروز وقتی به دوستام می گفتم روز تون مبارک امیدوارم صد سال دختر بمونیییییییییییی!!!!!!!!!!یه جیغ بلند می کشیدن که نههههههههههههههههههههههه, خدا نکنه!!!!! منم می گفتم امیدوارم سال دیگه روز زن رو بهتون تبریک بگم که از خوشحالی حالت غش بهشون دست میداد . به هر حال کسی که به من روزم رو تبریک نگفت مجبورم که خودم به خودم بگم هما جونم روزت مبارک !!!

هر چند امروز استاد سر کلاس گفت روزتون مبارک که طبق معمول صدایه آقایون در اومد( بعد  میگن خانوما حسودن, خوبه والا...) دلشون بسوزه که روزی به اسم روز پسر نداریم!!!!

 پ.ن1:بینم کسی نمی خواد روز دختر رو به من تبریک بگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن۲:روزي كه پدري همه‌ي ما حضرت آدم آفريده شد تنهاي تنهاي تنها بود حتي با وجود خدايي كه در نزديكي داشت باز هم تنها بود. تا اينكه يك بار ديگر عشق معجزه كرد و محبت جلوه نمود و مادرمان حوا در كنار پدر ظاهر گرديد تا هر دو بسازند عالمي را كه شر و شور به پا كند......

پ.ن۳: کلاس که تموم شد با منه پیاده راه افتادیم تو بزرگراه( چه کیفی میده این هوا خداجوووووووون !!!!) وسط راه, یه چیزی حدود  دویست تا موتوری کورس گذاشته بودن(از سر دیباگ تا آخر بزرگراه عماریاسر)  آخ که اولین بار بود از ته دل آرزو کردم که کاش پسر بودم !!!

 

نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت توسط هما

آخ امروز چه اتفاق توپی افتاد!!! این رو می نویسم که هر وقت می بینمش کلی بخندم ( در واقع غش کنم از خنده !!!)

امروز صبح قبل از این که برم کتابخونه, رفتم کافی نت چک میل کنم. تو  کافی نت همه ساکت نشسته بودیم که گوشیه یه دختره زنگ خورد ؛  دختره ی بیچاره هی می گفت: نه آقا اشتباه گرفتین, مطمئنید که من بهتون شماره دادم, نه آقا ....., شاید یکی گذاشتتون سر کار , نه.......نه من نبودم , آخه من دلیلی نمی بینم که........., نه آقا من دانشجو نیستم , اسم من پریسا نیست آقا, من ازدواج کردم , .............آقا لطفا دیگه با این خط تماس نگیرید والا هر چی دیدی از چشم خودت دیدیا ( که صد البته دختره ی بد بخت از ترس داشت سکته می کرد!!!)

در این ضمن ما هم که همگی از فضولی داشتیم  میمردیم و گوشامون  شونصد برابر مغزمون کار می کرد  با صدای گم شو مزاحم, از خنده ترکیدیم. بعد از این که قطع کرد هر کسی یه پیشنهادی میداد که چه بلایی سرش بیاریم که دوباره آقا زنگ زدن؛ 

یه دختر دبیرستانی که بنده خدا صداش یه کمی دورگه هست گفت گوشی رو بده کاریتم نباشه, من حلش میکنم؛ بلند شد وایستاد , یه دست به کمر و گفت بلههههههههههههههههههه( حیف که مثل خودش نمیشه) , بلههههههههههههههههههههه, چییییییییکار داریییییییییییییی با زن منننننننننننننن؟؟؟؟؟؟( حالا تصور کنین صدا کاملا مردونه, در واقع شبیه صدای عباس آقا قصاب) من که یه ساعت تموم از خنده  غش کرده بودم, بسکی خندیدم صورتم درد گرفته بود. بیچاره گوشی رو قطع کرد بعدشم مسیج داد که شرمنده مزاحمتون شدم خانوم !!!!!!!!!!!!!!!  

پ.ن: بعد از این ماجرا همه شروع کردن به تعریف کردن خاطرات مشابهی که داشتن که هزار ماشالله نمونه هاشم کم نبود !!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت توسط هما

اول جلسه که طبق معمول گردهمایی های دخترونه به ماچ و موچ و بغل فشرده گذشت تا این که همه تشریف فرما شدن و مجمع کامل شد .

مثل همیشه به شوخی و مسخره بازی و ............. گذشت , کلی فیلم گرفتیم و خندیدیم و آخر سر هم , همه با هم نشستیم فیلم رو  mp3  دیدیم و به دلایل امنیتی پاکش کردیم (دیوونگی که شاخ و دم نداره!!!!) خلاصه این که کلی خوشی در کردیم.

اینقدر سرو صدا راه انداختیم که  اگه یه کم بیشتر  مونده بودیم برامون 110  خبر می کردن!!!! بر خلاف چیزی که فکرش رو می کردم و اینکه اصولا ضایع شدن تو خونمه از لباسی که براش خریدم  کلی ذوق در کرد تازه بهش میومد اساسی(damn her!)

وقت رفتن هم که شروع شد به گفتن خاطرات و کم کم درد و دل و ........,که حداقل یه نفر باید بزنه به گریه که  مراسم کامل بشه,خدا را شکر که اون یه نفر من نبودم ,فقط جمیعا مسخرم کردن همین.

کاش می شد که همه چیز رو  این جا نوشت اما حیف که اینجا هم نمیشه ........

 

پ . ن1: جمعمون جمع بود اما مرجان جونمون کم بود که برامون سه تار بزنه, منم که دوباره با سازم  گند زدم به حال بچه ها (بیچاره ها!!!!!)

پ . ن2: از اون جایی که من فوق تخصص ضد حال زدن دارم , وسط خوشیمون گفتم:وقت امتحانا می بینمتون, که نزدیک بود منو خفه کنن!!!

پ . ن3:امروز هیچ یکی از ما دانشگاه نرفتیم, فکر کنم استاد با پسرا و چند تا از این شیرین عسلا یه کلاس تنها بودن(خدا بخیر بگذرونه جلسه بعدو)

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت توسط هما
وااااااااااااااااااااای خدا من از این قالب هیچ خوشم نمیاد . خواهش میکنم هر چه زودتر پارس تمو درست کن !!!!!من قالب خودمو می خوام

پ.ن: جونه هما هر کی یه قالب خوشکل مثل قالب قبلی من پیدا کرد بهم بگه من دارم دق می کنم آخه من نمی خوام اینقدر دختر باشم از این لوس بازیا یدم میاد !!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت توسط هما

همیشه نزدیکای تولد دوست جونام که میشه عزاداری منم شروع میشه که چی بخرم که خوششون بیاد . این دفعه هم که نوبت منه(منا) هست منم اولش می خواستم  کادویی که یه ماه (در واقع یه ماه و یه روز) پیش بهم داده بود رو دوباره کادو کنم و براش ببرم اما با خودم گفتم شاید دق مرگ بشه یا خیلی خودشو کنترل بکنه ,سکته ناقص بزنه

بعدش یه فکر شیطانی به سرم زد و امروز رفتم یه لباسی براش خریدم آبی رنگ , همون رنگی که اصلا بهش نمیاد , آخ چه کیفی میده خدا !!!!!!!!!!!!!

 

پ . ن: جدیدا دارم خبیث میشم !!!!

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت توسط هما
امروز صبح با خودم گفتم یه فال حافظ بزنم ببینم شمس الدین محمد جان چی میگه (البته نیتم کاملا راجع به خودم بود) این اومد:

البته این  غزل شاهدش هست :

 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وچود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

کیفور احساسی شدم از این غزل شاهدش

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت توسط هما

دیروز عصر رفتم مطب یک عدد متخصص دل و روده ( همون داخلی خودمون ) برام آزمایش نوشته خفن. میگه شاید بستری بشی , وای خدای من , اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری بشه !!!

                                                                               خدا جونم دوستت دارم , دوستم داشته باش

 

پ . ن : مرجان جان ممنون از لطفت عزیز, ای کاش می تونستی برای تولد منه بیای, آخه من بدون تو چطوری شر بازی در کنم ؟؟؟؟؟(سعی می کنم گزارش کامل جشن تولد رو برات میل بزنم ) بهتون خوش بگذره و جای ما هم خوشی در کنید !!!

 

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت توسط هما

آخ که چه هوایی ملوسی بود امروز, تا به حال اینقدر از آب و هوا کیفور نشده بودم. صبح که با سردرد عظمای ناشی از خوابهای مضخرف دیشب بیدار شدم که دقیقا حالت دق مرگی بهم دست داد.

رفتم کتابخونه که اگه خدا بخواد و بنده های خدا بگذارن یه کمی درس بخونم, که البته جیگرم گذاشت اما بنده هاش نه !!!!! بعضی از این موجودات غیر قابل تحمل هم که خدا نکنه با آدم کار داشته باشن, آدمو بیچاره میکنن! منم اعصابم خورد و خاکشیر بود اینا بدترش هم کردن, اشکم در اومده بود به خدا, آخرشم دختره ی احمق برگشته میگه نمی خوام به خاطر کار من اذیت بشی, داشتم آتیش می گرفتم (تو دلم هر چی فحش بود نثارش کردم تا نوش جان کنه!!!!) آخ که حال گیری خونم اومده بود پائین و حوصله ی پاچه گیری نداشتم و الا حالیش می کردم .

از کتابخونه تا خونه با دوستم سنسی ( سنسی کاراته داره, بهش می گیم سنسی ) پیاده اومدیم,چه حالی داد .دستش درد نکنه فوق تخصص روحیه بخشی داره ,حال منو جا آورد اساسی!!!برای عصر از متخصص دل و روده وقت گرفته بودم که با یه پیاده روی حالم الکی الکی خوب شد!!!!!!!!!

باروون نم نم , خیابون خلوت, بوی خاک وای که آدم دیوونه می شه از خوشی . نمی دونم ملت چرا هوای به این خوبی رو ول میکنن و خودشونو می چپونن تو خونه هاشون, انگار حتما باید دل ظهر تو آفتاب یا نصف شب برن بیرون. نمی دونم اینا دیونن یا من ؟؟؟؟

چرا دارم چرت و پرت می نویسم , خسته شدم , مغزم کار نمی کنه, هنگ کرده , فکر کنم دچار افسردگی مزمن شدم

                                        چقدر دلم می خواد یکی لوسم کنه!!!! فکر کنم لوسی خونم اومده پائین

                                                                                           من مامانمو می خوام !!!!!!!!!!!!!

 

 

پ . ن 1: جدیدا علائم دیوانگی تو خودم میبینم, خدا بخیر بگذرونه

 

پ . ن 2: شدیدا به پیاده روی احتیاج دارم, به سنسی گفتم هر جا میخوای بری بگو منم بیام یه کمی بخندم حالم جا بیاد !!!!!!!!میگه هما به خدا دیوونه شدی رفت

 

نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت توسط هما

امروز دوستم وسط دپرسینگ من وقت گیر آورده بود و کیلو کیلو چرت و پرتهاش رو حواله من بیچاره می کرد.

متن زیر عیننا مکالمه ی من و منه است. توجه:منه همون منا ست به لهجه مضخرف قمی, چون ایشون قمی تشریف دارن!!!

منه (منا) – یه چیزی بپرسم؟؟؟

من – تا ببینم چی باشه!!!

منه- اگه پسر بودی خواستگاری کی میرفتی؟؟؟

من – تووووووو (با کلی هیجان)    

 منه – تو رو خدااااااااااااا؟؟؟؟من؟؟؟؟؟ (بیچاره داشت ذوق مرگ می شد )

من – آره, چرا که نه؟؟ مگه خودتو قبول نداری؟؟

منه – اما من زنت نمی شدم (با کلی فیس و افاده ی طبق طبق شده)

من – چرا ؟؟؟؟؟

 (من تو ذهنم) – دلتم بخواد! دختره ی پر رو  فکر کردی کی هستی؟ با اون قیافه خر در چمنت ,نه قیافه داری, نه اخلاق,نه..... , آخ که اگه پسر بودم عاشق تمام دختر همسایه هامون می شدم(تو کوچه ما همه دختر دارن یه پسرم یافت نمی شه)

  منه – خب دیگه تو کیس مناسبی نیستی, چون....(نمیگم)

(من تو ذهنم)- (پر رو  پر رو  پررو)کافر همه را به کیش خود پندارد !!!

من – آخ نگو منه جون !! اگه بهم جواب رد میدادی هزار بار میومدم خواستگاریت, پاشنه در خونتونو از جا در میآوردم , اگه بازم جوابت نه بود خودکشی می کردم !!!!

 منه – جووون من؟؟؟؟

من – آره والا

پ . ن : بعد از این ماجرا کلی برام عشوه خرکی میاد , بهش گفتم ببین نه من پسرم که بیام خواستگاریت , نه کسی رو دارم که براش بیام خواستگاریت, بی زحمتم خودتو برای من یکی لوس نکن!!!!! 

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت توسط هما

دپرس شدم اساسی به دو علت:یکی این که کلاس خط و انجمن تعطیل شد یعنی تعطیلش کردن بعضی ها  اصلا طاقت شنیدن حرف حق رو ندارن به قول یه دوست باید حتما بریم نعلین بوسی و پابوسی آقایون تا شاید یه نظر مرحمتی هم به حال ما بیچارگان کنند. حالا استاد بیچارم مریضی شو بهونه میکنه و میگه چون حالم خوب نیست فعلا تعطیله

آخ که این کلاس تنها دلخوشیم بود

و دیگه این که سفر شیرازم لغو شد آخ که از این خبر داشتم دیوونه می شدم . قرار بود شنبه آینده بریم شیراز. نمی دونم مثل اینکه هنوز  شمس الدین محمد جان(حافظ) طالب دیدار ما نمی باشند

حالت دلتنگی مفرط دارم اما نمی دونم دلتنگ چی یا کی ؟؟؟  

نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت توسط هما
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

roozmaregi

هما

roozmaregi

http://roozmaregi.blogfa.com

چرت وپرت های ذهن من

چرت وپرت های ذهن من

چرت وپرت های ذهن من

و اکنون این منم هما,در ابتدای مسیر؛
بی من دنیا قدری از خنده و شادی کم داشت؛
بی من دنیا قدری از تعقل کم داشت؛
بی من دنیا قدری از انسانیت کم داشت؛
بی من کاينات ٬ کاينات نبود



برداشتی آزاد از روزمرگی های هما

چرت وپرت های ذهن من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog