تبليغاتX
چرت وپرت های ذهن من

هر ماه منتظر روز هفتمشم , این روز برام خوش یمن هست ......می تونم تموم اتفاقای قشنگی رو که  تو روزهای هفتم یه سال قبل برام افتاده رو دونه دونه بشمارم , اما این ماه ....یه مثال نقض بود که همه چی رو خراب کرد.


منا, دوستم ................ یکماه بعد از ازدواجش قصد جدایی داشت اما منصرفش کردیم, کم کُمُک عادت کرد و راضی شده بود , دیشب فهمیده که همسرش هپاتیت ب داره !!! وحشتناکه , هنوز نمی دونیم که منا هم ....


قلبم گرفت


نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت توسط هما |
سلام

تعجب نکنین خودمم  بی مقدمه می نویسم ...

دیروز بالاخره امتحانام تموم شد (خدا را شکر ) به قول خان قنبلی خودم از استراحت به استراحت!! ما ایینیم دیگه

آخ که چقدر دلم برای نوشتن تنگولیده بود

نیگا کنااااااااااا تا الان که میومدم اینجا همش تو ذهنم اتفاقایی که افتاده رو مرور می کردم که یادم نره چیا می خوام بنویسم اما الان هر چی به ذهن مبارک و نازنینم فشار میارم یادم نمیاد !!!! آخه نیست دیروز اساسی سر جلسه امتحان زحمت کشیده ....اینه که دیگه می خواد استراحت کنه !!!

یادم بیاد تیکه تیکه می نویسم

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت توسط هما |
سلام به همگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

فقط اومدم بگم عیدتون مبارک !!! امیدوارم به همگی خوش بگذره

براتون یه سال پر از شادی رو آرزو می کنم

اگه لحظه تحویل سال یادتون بود برای منم دعا کنید و برای یه دوست ....

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت توسط هما |
تا اطلاع ثانوی این وبلاگ تخته می شود
نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت توسط هما |
اینجا داره بارون میاد اونم چه بارونی .....اما این دفعه دیگه کاری به هیشکی ندارم می خوام بزنم بیرون بی خیال همه چی  .....

ساعت ۲۰:۳۵

این پست فردا پاک میشه ...گفته باشم

ببینم کی میاد تا فردا بهم سر بزنه ها 

نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت توسط هما
دیرین دیرین(این آهنگش بید)...هما وارد می شود, لطفا راه رو باز کنید, مگه نمی بینید دارم میام! اِ اِ اِ تو رو خدا ضایع نکن دیگه....

سلااااااااااااااام سلام,اومدم بگم فکر نکنین مُردم,نه! هنوز زنده ام و نفس می کشم؛ البته اگه این امراض موجوده اجازه بدن!!!

این روزها به علت اینکه زیادی بیکار تشریف دارم, هر روز صبح میرم پارک و کلی از هوای مضخرف و سرد لذت می برم؛ البته زورکی!!! چون شدیدا سرد بید(آفتاب خشک مخلوط با باد بسیار مضخرف)

یادش بخیر,قبلنا که میرفتم این پارکه,همش رو سبزه هاش کلی شر بازی در میاوردم؛ آخه من عاشق چمن بارون زدم البته بهتره بگم عاشق له کردن چمنم؛آخه تخصص اصلیم تو له کردن هست!!!

باغبون پارک(واااااای نمی دونین چه جوکیه!!!)منو که می دید, داد میزد خانوووووووووووووم نرو رو چمن, منم با نیش تا بناگوش باز بی محلی می کردم و با کمال پر رویی و بی ادبی تو دلم میگفتم مگه ارث باباته؟!!؟؟....چه بی ادب بودم- خداوندا توبه توبه...- آرزو به دل موندم یه بار برم رو چمن و صدای جیغشو نشنوم !!!!! یه دفعه هم با سنسی داشتیم.....وای نمیگم,آخه کارمون خیلی غیر متمدن بود!!! حالا میگم ....داشتیم گل میچیدیم که مچمون رو گرفت!!! می خواست بکشتمون؛در واقع دووید دنبالمون , بیچاره کار دیگه ای از دستش بر نمیومد!!! که طبق معمول فرار کردیم...(خلاصه پدری از پاهامون در اومد که نگوووووووووو!!!!)

این چند روزیه مثل یه دختر خانوووم با کمالات –مگر اینکه خودم از خودم تعریف کنم- می شینم رو نیمکت دومی( اینم کلی قضیه داره) پیرمرد بیچاره از تعجب شاخ هاش دراومده که چه عجب یه جا آروم نشستم و ورجه وورجه نمی کنم (آخه از من آروم بودن از من بعیده!!! همه فهمیدن بخدا؛ کم مونده سوپور محل هم بفهمه که اینجانب در حالت دپرسی تشریف دارم,وااااا والاااااا.....)امروز صبحم یه چپ چپی نیگام می کرد که.... مرده بودم از خنده, بهش میگم سلام.....میگه شما؟؟؟وااااا.... داشتم از عصبانیت سکته ناقص رو میزدم اما با پر رویی تمام گفتم اگه فراموشتون شده یه کم فشار بیارین تا یادتون بیاد هر روز به خاطر منم که شده یه کمی ورزش می کردین و می دوویدین که...(می خواستم بگم منم!!! نمی شناسی؟؟؟تو رو خدا؟؟؟من هما ایرانی, زیباترین فرزند خانواده!! دانشجوی مملکت بی در و پیکر !!!_که عمرم دراز باد_بابا منم هما نشناختی؟؟ بی خیال,دست بردار.....اما نگفتم !!!)حالا بعد دو ساعت ییهو میگه آها یکی از همونایی که همیشه منو اذیت می کردین,آره؟؟؟ من که شرط می بندم می شناخت, خودشو زده بود به اون راه!!! راستی کدوم راه؟؟؟بهش گفتم حالا من یه اشتباهی کردم نباید تا آخر عمر تاوان پس بدم که ....

حالا بگین بعد چی شد ؟؟؟ اول بگم می دونین هما که از رو نمیره ؟؟؟میره؟؟؟نه ...عمرا. جلو چشاش یه گل چیدم و .....(خیلی پر روام بخدا )خلاصـــــــــــــــــــه اینکه امروز چند عدد صور قبیحه هم مشاهده کردم !!!حالا بماند که چی بود.....

آهـــــــــــــــــا, ادامه برنامه روزانه ام ....بعد از پارک میرم کافی نت دوستم ,بعدشم ساندویچی و بعدش هم باز دوباره پیاده رویم گل می کنه (البته دیروز هوس دویدن به کله ام زد تا خونه دویم چه کیــــــــــــــــ-فی داشت ).......در کل بیکارم دیگه......بیکار (چیه آدم به این بیکاری ندیدین؟؟؟)

 

پ.ن1: یه چیزی رو یادم رفته بود بگم .....یه دوست جون جدید پیدا کردم !دختر خوبیه ....یه هدیه است از طرف عزیز دل !!! یه هدیه دوست داشتنی که اسمش نغمه ست ؛نغمه آسمان من؛نغمه آسمان تنهایی من.... یه هدیه که رو کادوییش نوشته بود شکستنی!!! – خدایا کمکم  کن که بتونم سالم نگهش دارم "آمین" 

پ.2:دوباره لوسی خونم اومده پایین ,اما رفیق شفیقم دیگه نیست....دیگه نه رفیقی هست و نه رفیق شفیقی ...

پ.ن(آخر):آخ دلم می خواد..... دلم می خواد .....وای هر چی فکر می کنم نمی دونم دلم چی می خواد!!! دل شما چی می خواد ؟؟؟؟ مسخرم نمی کنید اگه بگم دلم یه آسمون پر ستاره و یه جاده واسه پیاده روی؟؟؟البته تنهایی می ترسم ,کی میاد همرام؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت توسط هما
سلام دوستای خوب هما چند وقتیه هما کمرنگ شده ...(امیدوارم خیلی زود پرنگ بشه و برگرده.. برم پیشش قول میدم رنگامو ببرم براش..)

به جاش یه پست گذاشتم که عزیزانی که قدم رنجه می کنن دست خالی برنگردن...بر خلاف هما من نمی تونم خوب بنویسم ولی یه چیزایی نوشتم .......

 

 

جاتون خالی نباشه دیروزبه دلیل فارغ شدن از درسها گفتیم یکم هم به معنویات برسیم با پسر مشت ممدلی که شبه مینی بوس باباش نه بوق داشت و نه صندلی اما حالا به یمن مهروزی دوست گرامش هم بوق داره هم صندلی و هم یه سیستم که صدای دهل را تا پایین شهر پخش می کنه(جلل خالق عجب موسیقیای توپیم داشت) رهسپار یکی از همین امام زاده های اطراف و اکناف شدیم توی راه هم مستفیظ(ببخشید صواتم نم کشیده) شدیم از سخنان مملو از عدالتخواهی آقازاده مذکور که بابای خودش هم بدور از شعار عدالت ماشینش مجهز شده به ادوات...خوب سرتان را بردرد نیاورم از پله های امام زاده بالا می رفتیم و  دیوارارو نگاه می کردیم یکی نمره ۲۰ می خواست؛یکی دیگر بختش بسته بود دنبال شوهر میگشت؛آن یکی بیکار بود یه کاری می خواست پردرآمد اونیکی هم آبنباتش رو گم کرده بود از امام زاده خواسته بود که بله یکی خوش مزه ترشو بهش برسونه(احتمالا امام زاده شغلش بقالی نبوده)واین یکیو ببین آخی...دوست پسرشو با یکی دیگه دیده بود چه اشکی می ریخت و به امامزاده می گفت پسررو بکشه!!!!!!(مطمئنا امامزاده قاتلم نیست!!!) (احتمالا اگه هما جونم بود در مورد عزیز دل حرفی داشت )هی نگاه کردیم  اما خبری از خدا نبود!!! خدا گم شده بود دلم واسه خدا سوخت!!! واسه اون امام زاده هم سوخت که بجای خدا باید این همه حاجت رو روا می کرد...رفتیم دورکعت نماز بخونیم چشم ام به یه دفتر خیلی بزرگ افتاد که رویش نوشته بود:دفتر ثبت حاجات و خاطرات وقف امام زاده(...) خیلی متعجبانه سمت دفتر رفتم(اینجوریشو ندیده بودم خداییش کم اوردم) دفتر را باز کردم ودوباره همان حاجت ها از وام خودرو گرفته تا وام ازدواج و...تارسیدم به یه نوشته ای که یه بنده خدا قبل من مشغول نوشتن بود.نوشته بود: بسم الله الرحمن الرجیم... اول فکر کردم اشتباهی نقطه افتاده ازش پرسیدم که این نقطه رو اشتباه گذاشتید. گفت نه خدا هم رحیمه هم رجیمه مگه ما نمی گیم عوذبلله من الشر شیطان رجیم... اینجاش دیگه مغزم داشت سوت می کشید .یه لحظه هنگ کردم.. مثل زود پز دیر پز و همون جا یه طرح گفتمان دینی راه انداختیم که بابا راه اینوریه اون وری نیست...توی این دفتر نه خبری بود از خدا ونه به نام خدا بعضی ها هم با نام به نام امام زاده(...) شروع کرده بودند این یکی هم که اومده بود از خدا تعریف کنه زده.... بماند (بی خیال به قول هما این جا صورتیه) اما هرچی فکر می کنم می بینم اون بت پرسته بت رو می پرستیده اما این انسان مسلمان زاده شیعه ناخواسته داره شرک می کنه اون هم با جواز توسل به اولیا و خوبان... دلم آتیش می گیره واسه خدا که چرا ما(البته ببخشید جمع بستم شاید بعضی ها بفهمند شرمنده!!!) هیچی نمی فهیم(((خودمونیما این پست خیلی مذهبی بود)))

 

زینب بانو

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت توسط هما
 

سلام به همگی, اومدم بگم هنوز زنده ام و نفس می کشم, البته اگه این درسا بزاره!!!!!!!! وااااااااااای خدا جونم اینجا چقدر سوت و کور شده دلم گرفت .... راستــــــــــــــــــی عیدتون مبارک باشه (منظورمان همان عید غدیر بید) ببخشید یادم رفته بود بگم خصوصا به سیدهای جمع, عیدی عیدی یا الله من عیدی می خوام یا الله,گفته باشم من یادم نمیره ها !!! با پنجاه تومنی و صد تومنی هم راضی نمیشم بی زحمت تراول بفرستید !!!!(به علت اینکه عزیز دل غیرتی هست آدرس نمیدم و بی خیال عیدی میشم )

تو این یه هفته که گذشت خیلی تنها بودم , سنسی رفت اهواز (و در این ضمن 3 عدد دوست پسر جدید به دوستاش اضافه شد, من که از تعجب شاخام در اوومده بود. بعضیا روی بیش فعالا رو هم سفید کردن دیگه!!!!) زینب بانو و امید رفتن مشهد(زیارتتون قبول) و مامان فرنگیسم که الان سوریه هست و اینجانب منتظر بازگشت ایشون به همراه سوغاتی ها هستم , هر چند با من قهره چون نرفتم بدرقه-خداوند مرا ببخشاید- بخدا حالم خیلی بد بود

تو این یه مدت اتفاقهای زیادی برام افتاد اما اصلا نمیگم چون شدیدا  خصوصی بید....خدا را شکر همه اش خوش و خیر بود جز یکی که اونم مربوط به منه هست (براش دعا کنید لطفا)

دیروز عصری دلم خیلی گرفته بود و با خودم فکر می کردم آخه شب یلدا بدون مامان فرنگیس و بابا بزرگم که شب یلدا  نمیشه ,اما بعدش فهمیدم که نــــــــــــــــــــــــــــــــــه شب یلدا واقعا شب یلداست اونم با بهترین خاطره ها ....من که هیچ وقت این شب یلدا رو فراموش نمی کنم ؛هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت....

(یه چیزی : به قول شمس تبریزی این ما آدما هستیم که ایام رو مبارک می کنیم ؛مثلا این حضرت علی(ع) بود که غدیر رو مبارک کرد...پس بهتره که ما هم با هم دیگه ایام رو مبارک کنیم ...متوجه هستین که ؟؟؟؟)

ادامه ماجرا: شب یلدا هم که بدون فال حافظ نمیشه, میشه؟؟؟ اینم فال من و عزیز دل که با همدیگه گرفتیم (البته فقط بیت اولش, بقیه اش رو خودتون بخونید !!!) :

        شب قدر است و طی شد نامه هجر                            سلام  فیه  حتی  مطلع  الفجر 

می خواستم امروز عزیز دل رو به همه معرفی کنم , اما ......پشیمون شدم ,چون احتمالا از حسودی میمیرین !!!! مراعاتتون رو می کنم

و اما حال جسمی این حقیر : روز به روز بدتر از دیروز با صا ایران....شوخی کردم , خدا را شکر با تعویض مجدد پزشک معالج و دارو های بسیار مضخرف و بدمزه و هم چنین حال بهم زن , حال اینجانب روز به روز بهتر از دیروز ........ایشاالله که میشه (با دعای شما)

پ.ن1: ببینم دختر خانوومای جمع , کسی دیشب شب یلدایی گرفته ؟؟؟؟ها؟؟؟؟ اگه آره که خوش بحالتون و اگه نه ...ایشالله که سال دیگه واسه همتون شب یلدایی بیارن (حالا همه با هم یه آمین بلنــــــــــــــــــــد "آمین") اوه اوه گوشم کر شد بابا یواش تر!!!

پ.ن2: یه اتفاق خیلی خیلی خیلی ......خلاصه خیلی بدی برای منه افتاده و هم چنان ادامه داره از همگی خواهش می کنم براش دعا کنید (ممنونم)

پ.ن3: یه نفر داره منو قلقلک میده که برم رشته ام رو عوض کنم! قربونش برم که اینقدر به فکر منه .....الانم شدیدا افتادم رو فاز تنبلی ,انگاری منتظر همین یه حرف بودم !!!!

زیاد روده درازی نکنم ,کوپن وقتم محدوده ! باید برم ..............در پناه خالق نیلوفرها(چه لوس!!!!)

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت توسط هما

با صدای زر زرهای هما .....آره مامان اومده با نخود و کشمش, اما یادش رفته لیست سوغاتی منو با خودش بیاره!!! اصفهانیه دیگه...... چه میشه کرد,اما برام یه دونه انگشتر خوشکل(لطفا با لحن یه دختر بچه ی لوس از نوع ندید بدید بخونید) آورده که می خوام کلی باهاش پیش دوست جونام پز در کنم - اینجا از اون آیکون ها  که خیلی ذوق میکنه و بعدش غش می کنه نداره !!!- نمی دونم چرا این شکلیم , با کوچکترین هدیه ها اینقدر ذوق می کنم که طرف فکر میکنه یک عدد ندید بدید تمام عیارم !!! نمی دونم والاااا شایدم باشم ...  آها یه دونه عروسک هم برام آورده , اما ......پسره!!!حالا چطوری بهش بگم رکسانا ؟؟!!!  چی صداش کنم ؟؟؟؟

و اما حرف آخر: امروز روز خداحافظیه , به علت نزدیک شدن به امتحانها در این وبلاگ واسه یه مدت تخته میشه. میخوام اسم تک تکتون رو بگم تا بدونید  که همیشه تو خاطرم می مونید : زینب بانو و امید , مرجانه و علی , مریم, نسیم , صبا , نازنین,آدم عاقل, ردنک, آقا محمودو ..........اردی عزیزم ( براتون کلی چیز نوشتم اما پاکش کردم ,بعضی حرف نگفته بمونه بهتره......وای خیلی غمگین شد ,ببخشید.

پ.ن:حالم اساسی بد بید , اگه وقت کردین و یادتون بود که همایی هم وجود داره برام دعا کنید .....ممنونم

 

 

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت توسط هما
آره من مامانمو می خوام ! فکر نمی کردم اینقدر لوس باشم که با یه شب دوری از والده محترمه ی مکرمه اینچنین به حال زار بیفتم !!! دیروز که تنهای تنها بودم و حســــــــابی  حوصله ام سر رفته بودم . حس درس خوندن هم که اصلا نگوووووووووووو

بیچاره بابام به خاطر این حقیر مجبور شد که بیاد , شب هم که فقط  اس ام اس  های تکراری  می خوند و بیخودی می خندید که منم  بخندم ؛ بیچاره دلم براش ســـــــــــوخت ...آخر سر هم  که مراسم زر زر شروع  شد و مگه بند میومد...اونم با چی ؟؟!!! با شعر مولانا !!! فکر کن آخه شعر مولانا گریه داره؟؟؟ بخدا هیچ بهونه ای دم دست تر از این نداشتم ....با این بغض مضخرف که تو گلوم مونده چیکار کنم ؟ یکی نیست بگه دختر خجالت بکش, به شناسنامه ات یه نگاهی بنداز ! هنوز مامانی هستــــــــــــــی؟؟؟!!!!!!

پ.ن: اینو نوشتم که بگم هنوز صاب وبلاگ خودمم

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت توسط هما
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

roozmaregi

هما

roozmaregi

http://roozmaregi.blogfa.com

چرت وپرت های ذهن من

چرت وپرت های ذهن من

چرت وپرت های ذهن من

و اکنون این منم هما,در ابتدای مسیر؛
بی من دنیا قدری از خنده و شادی کم داشت؛
بی من دنیا قدری از تعقل کم داشت؛
بی من دنیا قدری از انسانیت کم داشت؛
بی من کاينات ٬ کاينات نبود



برداشتی آزاد از روزمرگی های هما

چرت وپرت های ذهن من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog